تبلیغات
نامه ای به خدا - دلم برای تو تنگ شده است ای خدا


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :نازنین ادمک
تاریخ:جمعه 26 آذر 1389-05:04 ب.ظ

دلم برای تو تنگ شده است ای خدا

دلم برای تو تنگ شده است ای خدا

دلم برای بودنت عجیب گرفته است

گاهی احساس نوشتنی دام فرصتی نیست گاهی چنان خاموش می شوم که انگار نه انگار هستم خدای من خدای مهرابن من دلم میخواهد برای تو سخن بگویم از امچه در این مدت بر من گذشت از دلتنگی هایم از غصه هایم

 و میدانم که خودت بهتر از من شاهد حالم بودی و هستی 

خدای مهربانم تو که بودی و هستی و من چرا اینگونه بی تاب و بی قرارم

تو که بودی هر لحظه لحظه ام آرامم میکردی

چگونه برایت بگویم از شبهای که گفتم خدایا تو که هستی کافیست

تو که هستی مرا بس است

خدایا کجا خطا کردم

جز اینکه تمام تلاشم این بود که راهی بسازم برای فردایم خدای خوبم نمیدانم اچرا بعد از امتحان آرامش و قرار از من بگرفتی ولی خودت بیا و عدل کن ببین انصاف بود

خودت که خوب می دانستی چه شب ها که گریه کردم

چه شب که از درد به خود پچیدم و دم بر نیاوردم و هر بار با خود تکرار کردم خدا با من هست و کمکم میکند تا موفق باشم

خدایا به ذات خداونیت قسم بد نخواستم هرگز بد نخواستم

خواستم اگر خواستم کی بود خدایا  من حتی بر کسی که قلبم را شکست هم نفرینی نکردم فتم من عاشقم اگر عاشقم چرا برای معشوقم بد بخواهم

خدایا خطا کردم در این دو ماه خطا کردم باشد قبول میکنم ولی اگر فریادی کردم اگر ناله و شکوه ای بود به جان خودم قسم برای این بود که بتوانم به خودم و تنها خودم تکیه کنم نیازمند دست یاری کسی نباشم که مرا باور نکرد نیازمند دست یاری کسی باشم که غرورم را شکست و دم بر نیاوردم

ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

خدایا مهربانا قلبی درون  دلم می تپد

تنها تسلایش تویی حضور توست

یادت آن شبها همیشه خدایا همین که هست خوب است برایم ارامشی که تو را دارم و کمکم میکنی و تنهایم نمیگذاری خدایا یادت که نرفته بازهم خواهی بود مگرنه مثل قبل

مثل آن شبها که میخواسمت که بی صدا اشک میریختم و تنها امیدم تو بودی یادت هست

خدایا تو به من قول دادی همان روز اول که باشی تا آخرش نکند جا بزنی نه نمیشود تو خواهی بود تا اخر

محتاج حضورتم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


How did the Achilles tendon get it's name?
یکشنبه 26 شهریور 1396 01:37 ق.ظ
I'm gone to tell my little brother, that he should also visit this weblog on regular
basis to obtain updated from latest information.
foot pain
دوشنبه 13 شهریور 1396 09:05 ب.ظ
What's up to every body, it's my first pay a quick visit of this weblog;
this webpage contains remarkable and genuinely good material for readers.
هما
شنبه 13 مهر 1392 11:49 ق.ظ
خدایا دارم میمیرم یعنی منو کشت فقط امیدم تویی خداجونم
سحر
دوشنبه 5 فروردین 1392 12:45 ق.ظ
سلام من امروز اولین باری بود که اومدم تو این سایت فقط بگم خیلی دل شکسته ام یخ حاجت بزرگ دارم دعا کنید
negar
پنجشنبه 24 اسفند 1391 12:34 ب.ظ
khodaya khyli doset daram komakam kon ke be aarezoam beresam :*
negar
پنجشنبه 24 اسفند 1391 12:34 ب.ظ
khodaya khyli doset daram komakam kon ke be aarezoam beresam :*
خداجوووووووووووووونم
دوشنبه 23 بهمن 1391 08:41 ب.ظ
نه اینکه ارامش بهم بخشید کارم روهمراه انداخت ممنوووووووووووووووووون
یک دوست
دوشنبه 16 بهمن 1391 04:53 ب.ظ
وبلاگ خوبی دارید. امیدوارم موفق باشید. فقط یه سری به این وبلاگ تازه ما بزنید. بیا و نظر بده .
الناز
دوشنبه 4 دی 1391 12:33 ب.ظ
فقط یادخداست که دل آرام میگیرد حرفهایی که نمیتونیم به کسی بگیم فقط اوست که میشنودومیبیندوکمکمان میکنددوست دارم خدابازهم مثل همیشه کمکم کن چون جزتوحامی ندارم
یاس
چهارشنبه 29 آذر 1391 03:02 ب.ظ
من انقدر گریه کردم و خودم را خالی کردم و تازه خدای خودم فکر کردم و به خاطر گناه هایم دلم برای خودم سوخت و دلم می خواهد در کنار خدا باشم و همه انسان ها را از بالا نگاه کنم حیف که جایگایم در کنار خدا نیست دلم می خواید داد بزنم و بگویم خدایا پروردگارم مرا ببخش
کیمیا
چهارشنبه 29 آذر 1391 02:54 ب.ظ
به من ارامش بخشید
طلبه دلتنگ
یکشنبه 25 دی 1390 05:11 ب.ظ
1 دوست قدیمی
پنجشنبه 12 اسفند 1389 11:28 ب.ظ
خوشحالم که هنوز دست نوشتن داری و هنوزم یاد خدا در قلب تو هست و این خودش یک نعمت بزرگیه.یه داستان خیلی قشنگ خودنم که گفتم برا شما هم بفرستم که شاید قدر قلب پاکتو بیشتر بدونی.
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز دستهای حاضرین بالا رفت. این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبه‏رو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر